هر چشمی برای هر نگاه
شاهدی از نم دارد،
چشم من به نگاه تو
بارانی از غم!
در زیبا ترین فصل سال
زلال آرزوهایم،
موجی از شراب علاقه ات را
در بلوری از یقین
به سراب خیال خشک و تکیده ام
جاری کن،
در پی آمدی ساده.
این روز ها که نیستی
دلتنگ تر از همیشه بهانه می نویسم
آخر چندی است که کلاغ های دلواپسی را ،
از شاخه های نگاه خسته و نبوده ات
پر می دهی
به اوج دلی که دل دل می زند
به راه آمدنت..
برایم قاصدکی گیسو پریشان از
باران بفرست،
که خیس و نفس نفس زنان
راز آمدنت را در گوشم نجوا کند.
عزیز،
آنوقت است که آفتابی ترین
ترانه ام را قربانی قدم نگاهت می کنم!
تو فقط بیا
اصلا تمام عاشقانه هایم
فدای حضورت!
نشسته ام کنار حس وحال همیشگی
وباران
تنها تازیانه ایست
که بر نحیف ترین لحظه هایم ضرب می زند.
وقتی که غرور آسمان
در انزوای بغض خشک ناشناخته زمین
موج می شود،
وقتی که آب نهایت پاکی است،
وقتی که ذره ای غنیمت است،
در تفدیده ترین فصل سال،
چشمه ایست چشم هایت
بارش آن برای هزار دل شاید آرزوست!
پس با من حرف بزن ،
با من از بودنت بگو ،
از نم نم آسمانت بگو
من تشنه به راز اشکهای توام.
صبح می شود،
ستارگان آسمان شب ،
رو به خاموشی می روند ـ
اینک ستارگان چشم های تو
مرا به خود می خوانند...
روزی از سکوت می آیی
و از اتفاقی گرم وساده که قرار است
دورادور پنجره چشمانت رخ دهد ،
نوید میدهی ـ
غافل از اینکه من در دورترین
نقطه خیال، خاکستر خاطرات خفته
پریشان خود را
خاک میکنم.
تو دیر می آیی ـ
آنوقت دیر است برای التیام قلبی که
در هوایت ویران وسرگردان شد و
شکست!
بگذریم که من
هنوز که هنوز است،
راز مبهم آمدنت را
از عاشق ترین شقایق های مهاجر این روزها
پرس و جو می کنم.
